در اولین سالگرد مرگ شاملو، در مونتریال، پشت بلندگو، لابلای شعرهایی که میخواندم، درباره حرفهایی که سخنرانهای پیش از من زده بودند، نظر میدادم. در واقع بیشتر به حرفهایی که ساسان قهرمان زده بود، میپریدم، چون فکر میکنم همیشه سر بزنگاه فقط آداب را رعایت میکند.
مثلا، گفتم، جمعیت صدهزارنفری که پشت تابوت شاملو میرفتند، دلیل اعتبار شاملو نیست؛ جنازهی خمینی را جمعیت میلیونی تشییع کردند.
گفتم، شاملو جلوتر از زمان خودش حرکت نکرد، نه زمانی که به نازیها متمایل شد، نه زمانی که به حزب توده متمایل شد، نه زمانی که پیش بینی کرد انقلاب اسلامی، یک جنبش پیشرو است؛ پشت سر مردم حرکت کرد.
گفتم، تاثیر اسم معشوقهی شاملو روی ادبیات معاصر ایران، بیشتر از تاثیر شعر شاملو بود. اگر اتفاقا نام زنی که شاملو صدای پیانویش را از بالکن بغلی شنیده بود، «زِوارْت» بود، طنین باشکوهی که تمام این سالها روی زندگی چند نسل، حریر آیدا در آینه!، یا آیدا! درخت و خاطره و خنجر را کشید، گوشخراش میشد. معلوم نبود بلد باشیم زِوارْت را با صدایی ادا کنیم که طنینش، همچنان رویای زیبای زندگی چند نسل بشود: زِوارْت در آینه!
زِوارْت!، درخت و خاطره و خنجر – زِوارْت یعنی زیبا.
دوستان من همیشه در جمعها دور از من ایستادهاند، یا دور از من نشستهاند، یا اگر کنار هم افتادیم، از کنار من بلند شدهاند آنطرفتر نشستهاند. هر دو هم به این وضعیت خندیدهایم. چون از روی ناچاری بوده.
اما در خلوت، دوباره پیش هم نشستهایم.
به نظر من، ما به این قراردادهای ضمنی آزادیبخش، برای پیش رفتن و ساختن نیاز داریم.
یعنی، اگر قرار بود من و همهی دوستانم و همهی دوستانشان میگفتیم شاملو را اگر زیر ذرهبین ببری، همین شاملویی که الان هست، نیست، پس تکلیف حلقهی پیوندی که با یاد و خاطرهی شاملویی که مردم تبدیلش کردهاند به انرژی زندگی و مقاومت خود، و مردم را در خیابانهای تهران بهم و به استقامت متصل میکند، چه میشد؟ من فکر میکنم به آن حلقهی پیوند، همانقدر نیاز داریم، که به چاقویی که آدمها را از هویتهای افسانهای جدا میکند و سر جای آدم عادی و معمولی و زمینی میگذارد. تا سرگیجه نگیریم.
من هم به اندازهی نسلی که بعد از انقلاب بزرگ شد، به جریانها و تاریخچهی مبارزه سیاسی ایران، مثل معما نگاه کردم، و سرگیجه گرفتم. از مسیر همین سرگیجه یاد گرفتم که بهروز دهقانی و صمد بهرنگی را بنشانم توی اتاق نشیمن، و چای خوردنشان را تماشا کنم. کیانوری و مریم فیروز را ببرم توی معاملات ملکی، و چانه زدنشان را تماشا کنم. همه آنهایی که تصور کرده بودند بجای یکنفر، یک جمع هستند را بیاورم پایین دوباره یکنفر کنم. از یک پنجرهای، همهی آنهایی که خود را در مقام شاعر، شاه دیده بودند، و رعیتی داشتند که باید هوایش را میداشتند را اندازه بگیرم.
نه،
تکانی که چپ در ایران ایجاد کرد، عظیم بود. اما آدمهایی که این تکان را ایجاد کردند، عظیم نبودند. حتی اگر عظیم بودند، عظیم بودنشان ضرورت نداشت. دانششان، ضرورت داشت.
بهترین فرزندان آفتاب نبودند، حتی اگر تصمیم گرفتند زیر شکنجه بمیرند. بهترین فرزندان ایران نبودند، حتی اگر تصمیم گرفتند خودشان را منفجر کنند.
کلا ایران زمین، بهترین فرزندان ندارد. اگر داشته باشد، نباید داشته باشد. آنهایی که جنبشهای اجتماعی را در ایران ایجاد کردند، نباید از خودشان افسانه میساختند، باید حرص و هوس و انگیزههای خودشان را هر چه بیشتر معمولی و هر چه بیشتر عادی میکردند تا امکان برخورد عادی و تحلیل عادی ایجاد کنند، و ببینند که درست است. و ببینند که اشتباه است.
در تمام پیشینهی حزب توده، هیچ قدمی برای بهبود شرایط اجتماعی مردم پیشنهاد نشده و برداشته نشده، اما همیشه نیازهای مردم با نیازهای سیاسی حزب اشتباه گرفته شده.
بچههایی که یکروزه سمپات حزب و سمپات سازمان و سمپات گروهها شدند، همانقدر گوشت دم توپ شدند که بچههایی که جمهوری اسلامی از مدرسه برداشت و فرستاد روی مین. اینیکیها دیده نشدند، چون حزب و سازمان و گروهها، پشت پردهی مبارزهی سیاسی پنهاناند و در نهایت متهم نمیشوند.
حتی در همان سالهای اول لازم نبود ثابت کنی جمهوری اسلامی خونخوار است، حالا بعد از چهل سال، دیگر اصلا نیازی نیست. شاید اصلا مسؤولیت جمهوری اسلامی این بوده که ایران را توی چرخ گوشت بیندازد و زندگی زمینی و روانی مردم را قیمه قیمه کند. اما حزب و سازمان و گروهها هم چیزی نبودند که بیرزند.
اگر فرصت داده میشد و زندگیهاشان در زندان و بیرون زندان نابود نمیشد، شاید دیده میشد که قادر نیستند بین خودشان و کسانی که دولت تشکیل دادند، تفاوتی اساسی ایجاد کنند.
هنوز هم، چیزی نیستند که بیرزند.
حالا، که بعد از این همه سال و این همه خون، زمانی که گذشته، تغییر را ایجاد کرده و نرگس محمدی بیشتر از سیمین [حزب توده] میداند هدف چیست، و دقیق هدف را توضیح میدهد، نرگس محمدی را تبدیل نکنیم به چیزی که نیست. چیزی که هست، بهتر است از آن چیزی که نیست.
نرگس محمدی: «جامعه ایران با قطعیت خواهان حقوق دموکراتیک خویش است. دانشجویان، کارگران، معلمان، زنان و جوانان مطالبات مشخصی دارند و حکومت ناگزیر است به آنها پاسخ دهد؛ پاسخی قانعکننده و رضایتبخش. این مطالبات تنها مسئله و مشکل بخش الیت جامعه نیست، بلکه خواست تمام ملت ایران است».
آیا لازم است از صراحت عبارتهای او عقب بیفتیم، و برای بیرون آوردن او از زندان، روضه بخوانیم و اشکی را در آوریم که کاربرد ندارد؟
تورنتو، ۲۱ ژوئیهٔ ۲۰۲۰
.
.
به نرگس محمدی احترام نمیگذارم. به صداقتاش، البته که اعتماد ندارم. اما عبارتهای بالا، به همین شکلی در سال ۲۰۲۰ خوانده میشدند، ناقص بودند، مغرض بودند، اما خوب بودند. ویژگی کنش اجتماعی است که هر لحظه از خودش عقب میماند.
–
بازدیدها: 63
