طاهره صفارزاده از همون کسایی بود که فروغ فرخزاد گفت «برای یک قاب پلو داد میزنند»
۲۸ نوامبر ۲۰۲۲، بیانیهٔ فیس بوکی
از اینجا به پایین، کامنتهایی است که بین من و ابوذر کریمی بر سر نظر من زیر متن بالا نوشته شد.
–
ابوذر کریمی – به عقیدهی من موضع بسیار تندی است. موافق نیستم.
ساقی قهرمان – دارم فکر میکنم، ابوذر عزیز.
ابوذر کریمی – طاهرهی صفارزاده شخص مطلّلع و نخبهای بود و البته ادا و اطوار مخصوص خودش را هم داشت. صفارزاده به لحاظ شخصی افادهای بود و به همین جهت گوشتتلخ و آنتیپاتیک جلوه میکرد. در دورهای که چپ ایرانی هنوز در ایدههای ژدانف و استالین سپری میکرد، صفارزاده مستقیماً با جریانهای ضداستعماری چپ انگلستان تماس داشت. این تماس چندان عمیق نبود اما زمینهسازی محکمی برای تعلقخاطر بعدی صفارزاده به آموزههای شریعتی کرد. در اینکه رویکردش در بنیان ترجمهای بود حرفی نیست اما باور به هستهی رستگاریبخش اسلام انقلابی که از دل ایدههای پسااستعماری سر برآورده بود اساس نگرشش را شکل داد.
ساقی قهرمان – طاهرهٔ صفارزاده زمانی که آمریکا بود و درس میخواند، و کتاب شعر و کتاب داستانش منتشر شد، مطلع و نخبه نبود. یک روحیهٔ نوجو داشت که از فضای روشنفکری چپزدهٔ داخل ایران دور بود، و نگاه نوتری به جامعه و جنسیت داشت، که از معضلهای فکری و تجربهای فروغ فرخزاد جلو رفته بود، اما عمق پیدا نکرده بود، و در سطح و حد تجربه باقی مانده بود. آن روزها که کتاب شعر و کتاب داستان طاهرهٔ صفارزاده تازه منتشر شده بود، چهرهٔ تازهٔ ای که مطرح میکرد، با تردید پذیرفته میشد. به خصوص بخاطر رهایی هیپیوار و بیاعتنایی به دغذغههای و روشهای کار ادبی روشنفکرانهٔ آن سالها، یکجور انگ خامی و حتی غریبگی به او زده میشد. شخصیتی که در آن سالها که هنوز شکل نگرفته، و دیدن و نوشتن را تجربه میکند، و در محیط دانشگاهی و غیردانشگاهی آمریکا زندگی می کند و مینویسد و از سطح مدرن معمول تهران جلوتر است، و فضای سیاسی ایران اول دههٔ پنجاه برایش تنگ است، وقتی ناگهان تبدیل به طاهرهٔ صفارهٔ بعداز انقلاب میشود، و قادر است چیزی حدود چهل سال در آن تنگنا نفس بکشد و مسیر نفس کشیدن دیگران را هم تعیین کند، به نظر من فقط بخاطر یک قاب پلو بوده. اگر نظر و تصمیم و اعتقاد بود، میتوانست در همان آمریکا بماند، و همینها را که در ایران، بعد از رسیدن به اعتبارهای بعد از انقلاب، بخواند، و بنویسد، بدون آنکه از سنگهای بنای سیاستهای جمهوری اسلامی باشد. شبیه به وضعیت صفاراده را زهرا رهنورد داشت، و او هم از یک جای بسیار متفاوتی از محیط دانشگاهی امریکا، که برای ماها که آنزمان ایران بودیم، چهرههایی مثل او چشمانداز زیبا ایجاد میکرد، آمد ایران و ناگهان پیرو قوانین جمهوری اسلامی شد، و از این قوانین دفاع کرد و در تحکیم این قوانین مؤثر بود. این تغییر جاهای عجیب و شدید، بدون منافع غیرقابل چشم پوشی، امکان پذیر نیستند.
من فکر میکنم حتی اگر در زمان زندگی فروغ فرخزاد در ایران یک حکومت مارکسیستی روی کار میآمد، فروغ فرخزاد هم، به همان نسبت جوانی، و تصور پیشرو بودن، بدون آنکه این پیشرو بودن در ذهن و زندگیاش عمق یافته باشد، به آن دولت میپیوست، و شاید در تحکیم پایههای یک رژیم مارکسیستی جنایتکار مؤثر میبود. و انگیزهاش هم احتمالا یک قاب پلو بود. یک قاب پلو، شوخی نیست. وقتی ناگهان به آدمی که وسط زمین و آسمان سرگردان است توهم قدرت و هیبت و تعیین سرنوشت داده میشود، بقیهٔ چشماندازهای دنیا از چشم میافتد. این قدرت و هیبت، یک قاب پلو است.
ساقی قهرمان – اون اساس نگرش، و باور به هستهی رستگاریبخش اسلامی انقلابی، در طول چهل زندگی در نزدیکی دستگاه قدرت جمهوری اسلامی، دچار هیچ تردید، هیچ بازنگری، تمایل به هیچ مسیر دیگهٔ فکری نشد؟
هیچوقت توجیهی برای این ایستادگی سمج و سودجو، به جز همان قاب پلو پیدا نکردم.
ابوذر کریمی – در این موارد به عقیدهی من برای اینکه درگیر «ایرونیبازی» نشویم لازم است معیارهایی را که به کمک آن نویسندهها و متفکران غیرایرانی را میسنجیم برای ایرانیها به کار ببریم. گئورگ لوکاچ ابتدا یک متأله کاتولیک بود و بعداً کمونیست شد. در جریان انقلاب مجارستان صاحبمنصب دولتی بود و بعد از سقوط دولت انقلابی مجارستان از مواضعش برنگشت. در اوج پاکسازیهای استالین مشغول دورههای مطالعاتیاش در مسکو بود و تا پایان عمر علیه کارنامهی استالین موضعی نگرفت. برتولت برشت اگرچه در مکالمات خصوصی علیه شوروی موضع داشت اما هیچگاه موضع رسمی علیه استالین نگرفت. ۴ یادداشت که در رد رویکرد لوکاچ به رئالیسم نوشته بود و در عمل بیانیههایی علیه رئالیسم سوسیالیستی بودند در حیات منتشر نکرد چون نمیخواست اسم «برشت» که پرچم روشنفکران شوروی علیه بلوک غرب بود از زاویهی دولت شوروی خدشه بردارد. اینها نه از اهمیت لوکاچ کم میکند نه از اهمیت برشت.
ساقی قهرمان – ایرونیبازی، یعنی روی هوا پرتوپلا گفتن؟
ابوذر کریمی – «ایرونیبازی» اصطلاح محمد قائد است. معنیاش طرز مندرآوردی خاص «ایرونی»هاست. «ایرونیبازی» بین روشنفکران ایرانی بسیار رایج بوده و است. نمونهاش مثلاً این است که شاملو علیه فردوسی سخنرانی کرد تا «خودش را مطرح کند».
اما اگر ویلیام کارلوس ویلیامز علیه لرد بایرون چیزی گفته باشد مطلب قابلتأملی است. دربارهی صفارزاده بیشتر توضیح میدهم.
ساقی قهرمان – من ایرونی نیستم. ایرانیام. و در تمام این سالها برای اینکه خودم رو مطرح کنم، از اسافل اعضا و امعاء و احشای شخص خودم استفاده کردم. تا بحال هرگز به قصد مطرح شدن، به دیگران و داشتههاشون دست درازی نکردهم.
ابوذر کریمی – قطعاً نه تو نه طاهرهی صفارزاده نه من نه شاملو نه فردوسی نیازی به مطرح کردن خودمان نداریم. این مهم است. یعنی قضیه همانقدر جدی است که دربارهی غیرایرانیها.
ساقی قهرمان – من هم در بارهٔ شکل و شیوهٔ نگاه کردنم به آدمهای جهان و جهان بیشتر توضیح میدم. شب.
ساقی قهرمان – متوجه تأکید بر «قضيه همانقدر جدی است که دربارهٔ غیرایرانیها» نشدم. آیا مسلم نیست که قضیه، دربارهٔ ایرانیها به اندازهٔٔ غیرایرانیها جدی باشه؟
ابوذر کریمی – یک بخش کارنامهی صفارزاده مربوط به قبل از انقلاب است. در این برهه صفارزاده از همان زاویهای که از چارپارهنویسی به شعر کانکریت رسیده بود، از همان زاویه هم به سلمان و اباذر و یاسر و سمیه رسیده بود. گرایش صفارزاده به شریعتی دنبالهی همان رویکرد مدرنیستی است. این را باید کنار این واقعیت گذاشت که مدرنیسم ادبی در ایران میانهی خوبی با ناسیونالیسم نداشته است. یعنی شخص برای آنکه کاملاً مطمئن شود که مدرنیست است باید مطمئن میشد که ناسیونالیست نیست. گرایش صفارزاده به اسلام انقلابی در چارچوب امت اسلامی هم دنبالهی همان مدرنیسم بود. صفارزاده برای پلو و ساندیس به انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی نپیوست.
اما اینکه بگوییم باید مسیرش را عوض میکرد، یک نظر علیالسویه است. یک نویسنده و شاعر همان مسیری است که انتخاب میکند. اما این را هم نباید نادیده گرفت که صفارزاده تا شعرهای آخر به امت اسلامی و آن اسلام انقلابی که قبل از انقلاب اسلامی به آن معتقد بود وفادار ماند. اما این امتگرایی با انقلاب اسلامی در شعر صفارزاده ظهور نکرد. آن جهتگیری فکری که در شعرهای آخر صفارزاده وجود دارد همان جهتگیری فکری است که در ۱۳۵۶ در «سِفر پنجم» پدید آمده است.
ساقی قهرمان – اینها اطلاعات است. البته اطلاعاتی که از صافی ذهن درخشان و تحلیلگر ابوذر کریمی گذشته.
ولی من همانقدر که از اطلاعات لذت میبرم، اطلاعات را درک نمیکنم. از نظر من، طاهره صفارزاده با افتخار کنار یک حمام خون دائمی چهل ساله نشست، و از افتخاراتی که به سمتش سرازیر شده بود، لذت برد. اگر بگویم بخاطر یک قاب پلو بود، لطف میکنم. یعنی به خاطر یک نیاز روحی روانی آنجا نشست، و یک نیاز روحی روانی به اقتدار و افتخار را تغذیه کرد. اگر لطف نکنم، خواهم گفت جانی بود.
ابوذر کریمی – به نظر من قضاوت غیرمنصفانه و احساساتیای است. یک ملت تصمیمی گرفته است و حکومت را به دست اسلامگراها داده است. تقصیر این به گردن صفارزاده نیست. از زاویهی دیگر اگر اشتباه نکنم تحصیلات صفارزاده در خارج از کشور با بورسیهی شرکت نفت بود. عوض آن شاید بهتر است بگوییم اخوپیفی که برای ناسیونالیسم میکرد حقناشناسی به این بورسیه بود. صفارزاده صاحبمنصب یا رانتخوار برجستهای نبود. در زمینهی مترجمی تدریس کرد.
ساقی قهرمان – اصلا به موضوع مالی کار ندارم. مسألهٔ من اسلام و اسلامگرایی هم نیست. توی یکی از کامنتهای بالا مثال زدم، نوشتم، حدس میزنم اگر یک شکل حکومت مارکسیست/کمونیست/چپ توی ایران روی کار آمده بود، فروغ فرخزاد احتمالا به این حکومت میپیوست و احتمالا خودش منبع رنج و منبع جنایت علیه همان مردمی میشد که در دورهٔ پهلوی برایشان خواب آمدن کسی که مثل هیچکس نیست دیده بود. هر قدرتی که زندگی مردم را مختل کند، چه دینی چه سکولار، و به هر بهانهای، از نظر من، جنایتکار است. کسی که کنار این حکومت مینشیند و از این حکومت افتخار تحویل میگیرد، و حالش بهم نمیخورد، یا گشنه است، یا جنایتکار است. به نظر من، ما «احساساتی قضاوت کردن» را هم دست کم میگیریم، و هم یک قضاوت سطحی و بیریشه و غیرضروری به حساب میاریم. به نظر من، حذف احساسات انسانی از معادلههای اجتماعی، سیاسی، ادبی، هنری، در کل، زندگی، کار غلطی است. در کل، جان انسان روی زمین اهمیتی بیشتر از منطقی که جان انسان را تابع درد و رنج میکند، ارزش دارد.
ساقی قهرمان – ابوذر عزیز، این قلبهایی که زیر کامنتهات میذارم معنیش اینه که به موضوعی که مطرح میکنی، و توضیحهایی که میدی، به این معنا که ارزش اون توضیحها رو درک میکنم، علاقهٔ بیشتر از لایک دارم. اما نظر جداگانهٔ خودم رو از یک زاویهٔ دیگه دارم که با این منطقی که مطرح میکنی، عوض نخواهد شد [اما از این مسیر، به دانستههای من، که از راههای دیگه بدست آوردنش برای من دشواره، اضافه میشه.].
ابوذر کریمی – به نظر من طرز نگاه به انقلاب اسلامی تعیینکنندهی بسیاری از سایر داوریهایی است که پیش میآید. یعنی اینکه عاملیت انقلاب را به چهکسی نسبت دهیم و فاعلیت حکومت انقلابی را به چهکسی، معلوم میکند که چهکسانی را باید مسئول دانست یا ندانست. به عقیدهی من داوریای که اینجا دربارهی صفارزاده میکنی بخش عمدهای آشفته است به همین خاطر.
فروید در تفاوت ماتم و ماخولیا به نکتهی ظریفی اشاره میکند. ماتم وضعیتی است که ما سوگواریم و دلیل و عامل سوگواری را میدانیم. کسی را از دست دادهایم و چیزی باعث از دست رفتن آن شخص شده است. ماخولیا وقتی است که سوگواریم اما عامل سوگواری را نمیشناسیم. لاجرم خود را جای آن عامل قرار میدهیم. این ماخولیای تاریخی دربارهی انقلاب اسلامی است.
ساقی قهرمان – آیا من با متهم کردن صفارزاده به اینکه «دنبال یک قاب پلو» بود، در واقع دارم به ماتم شخصی خودم از روی کار آمدن رژیم اسلامگرا پاسخ میدم؟
این ماتم، به اسلام مربوط نیست. به جنایت و سکوت در برابر جنایت ربط داره.
ابوذر کریمی – دربارهی انقلاب اسلامی و تبعات آن اگر به تحلیل نرسیده باشیم لاجرم باید به در و دیوار فحش بدهیم و فراتر از آن هر شخص زندهای را محاکمه کنیم که چرا زنده است. این اتفاقاً دربارهی زندانیهایی که در دههی ۱۳۶۰ همکاری کردند مصداق روشنتری پیدا میکند. در شکل رادیکال، عملاً هرکس که زنده مانده است مقصر است چون اگر مقصر نبود زنده نبود. موضوع این نیست که هر جنایتی که شد همه باید وارد مبارزهی انقلابی شوند. باید ظرفیتهای کار انقلابی را دید.
ابوذر کریمی – تفاوت آنچه در شوروی استالین و چین مائو رخ داد با آنچه در انقلاب اسلامی و بعد از آن روی داد، برای ما این است که ما ناگزیریم دربارهی انقلاب اسلامی و تبعات آن جزئاً دربارهی اشخاص یکبهیک و از نزدیک داوری کنیم و با یک حکم تاریخی کلی و دورادور سروته ماجرا هم نمیآید.
ساقی قهرمان – من فکر میکنم اگر مستقیم به شخص من خطاب کنی، بهتر یا سهلتر به یک درک مشترک برسیم. البته، اگر بخواهیم به درک مشترک برسیم و بحث قطع بشه. خودم موافق ادامهی بحث، نرسیدن به درک مشترکام.
ابوذر کریمی – من در نظریهی ریطوریک فشار به جای آنکه وضعیت زندانیهای دههی ۱۳۶۰ را که همکاری کردند استثنا بگیرم که باید دربارهاش قضاوت کرد آن را قاعده گرفتهام. اعتراف اجباری در فارسی قاعده است نه استثنا.
ساقی قهرمان – برای من، دقیقا اینطور نیست.
من چند سال از زندگی خودم رو در آرزوی زندگی در شوروی گذروندم و در همین چند امیدوار بودم با انقلاب، در ایران جمهوری خلق ایران روی کار بیاد. و بعد به همین خاطر بارها با وحشت و شرم تا خودزنیهای سخت پیش رفتم. با دقت دیوانهوار اتفاق هایی کت در روسیه و چین افتاد رو از زاویهی زندگی آدمهایی که تلف شدند، خوندم و تماشا کردم و از زبان خودشون شنیدم. من به شوروی و چین به شکل جاهای دور و سرزمینهای غرببه برخورد نمیکنم. همسایهها و دوستهای من تجربهی فاجعهی شوروی و چین رو دارند، و چهره صدای آشنایند.
ساقی قهرمان – شب جواب بدم؟
ابوذر کریمی – وقتی میگویی چرا طاهرهی صفارزاده علیه قدرت مسلط شورش نکرد چند جواب به ذهن من میرسد. یکی این است که این قدرت مسلط در بنیانهایش به ایده و اندیشهی طاهرهی صفارزاده نزدیک بود. علاوه بر این، تمام هیبت حکومت انقلابی شکنجهگرها و آدمکشهایش نبودند. جبههی فرهنگی قدرتمندی هم در دل گفتمان انقلاب اسلامی وجود داشت که طاهرهی صفارزاده میتوانست احساس کند گوشهای از آن جبههی فرهنگی را دارد. ضمن اینکه او خود را متعلق به گفتمان پیروز در انقلاب اسلامی میدید. کسی که احساس بُرد در یک انقلاب را به دست آورده است و نیروی سیاسی موردقبولش را در پیش نمیبیند عقلاً جبههی سیاسیاش را عوض نمیکند. نکتهی دیگر این است که صفارزاده شخصیتی مبارز داشت یا نویسنده بود. صفارزاده سیاستمدار نبود، نویسنده بود. حتی اگر هیچیک از اینها هم نبود در برابر حکومتی که هژمونی و مشروعیت قابلتوجهی دارد مگر از موضع فدا کسی وارد مبارزه نمیشود.
ابوذر کریمی – شب جواب بده. بههرحال هرچه به ذهنمان برسد مینویسیم تا ببینیم فکرمان به کجا میرسد.
ابوذر کریمی – دربارهی نگاه سمپاتیک به چین و شوروی میشود حرفهای بسیاری زد. از یک زاویه به عقیدهی من این یک دیدگاه ترجمهای است که رواج زیادی هم داشته است. یعنی آرمان وجود دارد اما از این وضعیتی که در آن قرار داریم تحلیلی نداریم. این وضعیت اکثر قریب به اتفاق روشنفکری دهههای ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ هجریشمسی است.
اما یک زاویهی عمیقتر در مدزدگی و ترجمهزدگی روشنفکری دهههای ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ هجریشمسی وجود دارد که مربوط به انسانشناسی دو حکومت است. حکومت شاه انسانشناسی متفاوتی از حکومت جمهوریاسلامی داشت. و این را باید در نظر گرفت. افق انسان ایدئال قبل از ۱۹۷۹ در ایران متفاوت از افق انسان ایدئال بعد از ۱۹۷۹ است.
ابوذر کریمی – وقتی ساواک مبارزان را میگرفت شکنجهشان میکرد. شخص یا مقاومت میکرد یا مقاومت نمیکرد. بعد از انقلاب اسلامی چیزی همچون مقاومت معنی نداشت. روایت شفاهی مشهوری دربارهی احسان طبری وجود دارد که وقتی طبری را گرفتند اتهام کودتا را نمیپذیرفت. اینها مبارزانی بودند که برای برخورد با شهربانی دههی ۱۳۲۰ تربیت شده بودند نه برای مواجهه با بازجوهای ایدئولوژیک سال ۱۳۶۲. مستراح را از طبری گرفتند و بعد از مدتی مجبورش کردند مدفوعش را بخورد. فک طبری در این جریان شکست و تا آخر عمر کج بود. بعداً در سوییتی که به مرکزیت حزب در زندان اختصاص داده بودند فقط طبری مستراح مستقل داشت. این تفاوت دو انسانشناسی است. به مخیلهی بازجوهای کمیتهی مشترک هم چنین کاری نمیرسید.
ابوذر کریمی – اما اینکه ابتدا مستقیماً تو را خطاب نکردم و نگفتم «ساقی… فلان» دلیل داشت و هنوز هم به نظرم این شکل ریطوریک در این باره اشتیاه است. چون آنجا دربارهی یک مسئلهی عام صحبت میکنیم. اشتباه این ریطوریک از جنس اشتباه آن ریطوریک است که من هم با استالین هم با مائو هم با خمینی مخالفم.
ساقی قهرمان – من فکر میکنم در گفتگو با من، شخصی کردن گفتگو اشتباه نیست. شخصی کردن گفتگو با من، به معنای خصوصی کردن گفتگو یا دوستانه کردن گفتگو، یا بیرون بردن گفتگو از محدودهٔ موضوعی که من دربارهٔ طاهرهٔ صفارزاده مطرح کردم، نیست. با من فقط میشود شخصی حرف زد. من را فقط میشود شخصی شنید. یا خواند. برای همین است که تمام مواردی که مطرح میکنی را قبول دارم، اما فارغ از دیدگاهی که خودم دارم. از جایی که من نگاه میکنم، طاهرهٔ صفارزاده هر چقدر نخبه، هرچقدر مطلع، هرچقدر معتقد به چیزی محترم و قابل اتکا در «هستهی رستگاریبخش اسلام انقلابی»، در طول چهل سال زندگی در نزدیکی قدرت حاکم جمهوری اسلامی، یا جنایت را میبیند، یا نمیبیند. اگر میبیند و همچنان به افتخاراتی که از جمهوری اسلامی گرفته تکیه میکند و همراهی میکند، آن افتخارات یک قاب پلو اند. اگر نمیبیند، با آنهمه امکانات، یعنی با آن هوش و بینایی نویسندگی و شاعری و دانش اسلامی و روحیه مبارز، یعنی چیزی مثل یک قاب پلو جلو دیدش را گرفته. به نظر تو، ته ته موضوع طاهرهٔ صفارزاده، بعد از همهٔ توجیهها، چه چیزی به جز قاب پلو میتواند باعث شود کسی مثل طاهرهٔ صفارزاده با حقارت پیر و زمینگیر شود؟
ساقی قهرمان – این مثال مربوط به روش کمیتهٔ مشترک و بازجوهای ایدئولوژیک ۱۳۶۱ اشاره به وضعیت غیرممکن مخالفت احتمالی صفارزاده دارد؟ یعنی اگر او هم در این چهل سال گاهی به فکر ابراز مخالفت میافتاد، زورش به بازجوهای جمهوری اسلامی نمیرسید؟ من این را درک میکنم. یعنی درک میکنم که ترس از افتادن دست بازجوییهایی که هیچ راه انسانی برای نفس کشیدن باقی نمیگذارند، یک دلیل کاملا انسانی برای نشستن و تماشا کردن و مخالفت نکردن است و ربطی به قاب پلو ندارد.
ساقی قهرمان – «ساقی به نظر من قضاوتی که دربارهی صفارزاده در بستر انقلاب اسلامی میکنی آشفته است چون از یک تحلیل جامع نسبت به انقلاب اسلامی نمیآید….»
دارم فکر میکنم شاید به نظر تو، دستاوردهای صفارزاده، موقعیت علمی و ادبی صفارزاده، احترام صفارزاده در کارنامهاش، خیلی بیشتر از آن است که نیازمند قاب پلو باشد. من میگویم نه، نیست. همینها همان قاب پلویی هستند که آدم بخاطرش برنمیگردد بگوید غلط کردم.
ساقی قهرمان – «اشتباه این ریطوریک از جنس اشتباه آن ریطوریک است که من هم با استالین هم با مائو هم با خمینی مخالفم.»
ابوذر کریمی – استدلال تو در ربط دادن قاب پلو با طاهرهی صفارزاده وقتی کامل میشود که دقیقاً بگویی صفارزاده چه عملی انجام داده است که چنین تشبیهی سزاوارش باشد. اینکه شخصی از حکومت ایران صله گرفته باشد به عقیدهی من هیچ لکهای بر کارنامهاش نمیاندازد. منوچهر آتشی در مدح اشرف پهلوی شعر نوشته بود. و برخلاف فاروق خان امیری من در این باره فرقی بین مایاکوفسکی که مدیحه برای استالین نوشت با صفارزاده که در مدح آیتالله خمینی شعر نوشت نمیبینم. هردو موجه اند. جز اینکه در مدح آیتالله خمینی شعر نوشت و چند صله و جایزه گرفت صفارزاده چه کرده بود؟ به اسلام انقلابی گرایش داشت و کانون نویسندگان را قبول نداشت. آن جایزهها هم موضوع چندان مهمی نیست خصوصاً که شخصاً جایزهها را به چیزی نمیگرفت. مشهور است یکی از سالهایی که صفارزاده را داور جایزهی شعر فجر کردند وقتی از جلسهی شعرخوانی جشنواره بیرون میرفت، از او پرسیدند «چهطور بود»، جواب داد «تخمی بود». صفارزاده در شرایط بهنجار همانقدر یا شاید بیشتر ارج میدید.
و دقیقاً از همین زاویه، یعنی زاویهی انسانشناسی نظم حقوقی-سیاسی لیبرال باید اشخاص را قضاوت کرد و هر تخطی از آن، ازجمله ربط دادن کارنامهی طاهرهی صفارزاده با قاب پلو را من «ایرونیبازی» میدانم. در نظم حقوقی-سیاسی لیبرال هرکسی میتواند طالب و مدیحهگوی هرچیز و هرکسی باشد اما اقدام در جهت سرکوب محکوم است. بگذریم که همان نظم حقوقی-سیاسی لیبرال آدمی مانند هایدگر را که بسیاری اساتید دانشگاه را منفصل از خدمت کرده بود و یهودستیزیاش پیامدهای عملی داشت تبرئه کرد. با این معیار صفارزاده هیچ خطا و گناهی مرتکب نشده است.
ساقی قهرمان – برمیگردم مینویسم.
اما کوتاه، من میبینم که ما از دوزاویهٔ کاملا متفاوت به منظرهٔ طاهره صفارزاده نگاه میکنم. هرچقدر زاویهٔ نگاه ابوذر کریمی علمی است، زاویهٔ نگاه من ساقی قهرمان، طبیعتا، زاویهٔ نگاه غول بیابانی است که پیش از این که شاعر معتقد به انقلاب اسلامی را نگاه کند، آدمی را نگاه میکند که در یک موقعیت زنانهٔ معترض به نابرخورداریهای فردی و نابرخورداریهای جامعه، آمد با محدودیتهای موقعیت زنانه و نابرخورداریهای جامعه در بیفتد، و افتاد توی چاهی که اگر چه هیچ از آن آزادیهایی که بدنبالش بود را نداشت، اما یک قاب پلو تضمین شده داشت.
ساقی قهرمان – «استدلال تو در ربط دادن قاب پلو با طاهرهی صفارزاده وقتی کامل میشود که دقیقاً بگویی صفارزاده چه عملی انجام داده است که چنین تشبیهی سزاوارش باشد.»
من فکر میکنم با اینهمه توضیحی که در یکی یکی جوابهام دادم، حالا وقتش است که تو دقیقا به اصل مطلب بپردازی. چرا بیانیهٔ من در بارهٔ طاهرهٔ صفارزاده غلط است؟
ابوذر کریمی – در توضیح تو تمام آن مشکلات سنخنمای روشنفکری ایرانی بارز است. یعنی نهتنها انقلاب ۱۳۵۷ را قلب ماهیت میکنی، بلکه بعد میروی در درون حصن حصین فردیت حقوقی-سیاسی لیبرال و میگویی شما که خمینی را آوردید بردارید ببریدش. قضیه اینطور نیست. اولاً آن انقلاب از تابستان ۱۳۵۷ اسلامی بود و اگر کسی خیال میکرد دارد انقلاب کمونیستی میکند مسئول این سوءتفاهم، خودش بوده است. جملهای از رهبر دوم جمهوری اسلامی است که میگوید: «این انقلاب بی نام خمینی در هیچجای جهان شناختهشده نیست.» حرف درستی است. از تابستان ۱۳۵۷ مشخص بود که دو گزینه بیشتر وجود ندارد: شاه و خمینی. هرکس بگوید نمیدانسته دروغ میگوید.
بهگمانم ظرفیت بسیار زیادی برای گسترش این بحث و پیمودن وجببهوجب همهی کارنامهها وجود دارد اما در اصل به عقیدهی من تا وقتی نگاه و تحلیل مشخص دربارهی انقلاب ۱۳۵۷ در بین نباشد هیچ بحثی به نتیجهی واقعی نمیرسد.
ساقی قهرمان – آیا نگاه و تحلیل مشخص دربارهٔ انقلاب ۱۳۵۷ به معنای مطالعهٔ دقیق و دریافت عمیق از تاریخ چهل و چند سالهٔٔ انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی است؟ در این صورت من مخاطب مناسب این گفتگو نیستم.
من دو سه ساعت باید سر یک کاری باشم. دوباره برمیگردم.
ساقی قهرمان – «اگر بگویی لعنت به اینها که گفتمان غالب انقلاب بودند حرفت درست است اما به شخص صفارزاده ایرادی وارد نیست.»
من میگویم توجیه کردن و توضیح دادن دلایل سر قاب نشستن صفارزاده ممکن است و حتی آسان است. چیزی که من منتظرم از تو بشنوم این است که نه، صفارزاده سر قاب پلو ننشست. یا، نه، اصلا قاب پلویی برای او وجود نداشت، تو از آن بیرون اشتباه دیدهای. اما تو همین موضوع ساده را به انواع بیراههها میبری، و عبارتی که من در ابتدا نوشتم را رد نمیکنی. به نظر تو، من باید خوشحال باشم که حرفی که زدهام را هنوز رد نکردی؟ رد کردن یک حرف، فقط با رد کردن همان حرف اتفاق میافتد، نه با رد کردن گویندهٔ حرف.
ساقی قهرمان – «اشکال دیگری که در طرز نگرش تو وجود دارد این است که فرض میگیری همهی مذهبیهای جامعهی ایران در جنایتها دخیل بودهاند.»
من هیچوقت چنین نظری نداشتهم. در هیچ جای این گفتگوها هم چیزی شبیه به این نگفتهم. تمرکز بحث من روی طاهرهٔ صفارزاده، همنظری، همدلی، و همکاری طاهرهٔ صفارزاده با رژیم جمهوری اسلامی از طریق نشستن سر سفرهٔ امکانات رژیم، و مخالفت نکردن مؤثر به دلیل علاقه به قاب پلو است – از نظر من، برای آدمی مثل صفارزاده، افتخاراتی که در رژیم جمهوری اسلامی برای او قائل شدند، به گرسنگی شخصیت او به در نقش یک شاعری که کار سیاسی می کند، پاسخ داد. به همین دلیل، به نظر من صفارزاده در جنایتهای رژیم دخیل بوده است – همهٔ مذهبیهای جامعه نه، طاهرهٔ صفارزاده.
ابوذر کریمی – حال بازگشت به نظم حقوقی-سیاسی لیبرال در آن ریطوریک که میگوید من، هم با استالین هم با مائو هم با خمینی مخالفام لازم میشود. این «من»، «من» ِ فردیتیافتهی نظم حقوقی-سیاسی لیبرال است. آن «من» که مارکس و لنین هم میگفتند «من» ِ حقوقی-سیاسی لیبرال است. دربارهی استالین و مائو میشود از درون حصن ِ حصین ِ آن «من» حقوقی-سیاسی لیبرال مخالفت کرد. اما آنجا که یک ملت، خمینی را بهعنوان مرجع و تعیینکنندهی نظم حقوقی-سیاسیای که از ۱۹۷۹ تا امروز در قلمرو ایران حاکم است برگزیدند، مخالفت کردن با او از درون حصن ِ حصین ِ «من» ِ حقوقی-سیاسی لیبرال خودفریبی است. خمینی موضوع داوری شخص ایرانی نیست؛ خواه آن شخص سلطنتطلب، کمونیست، اسلامگرا یا هرچه باشد. خمینی مسئلهی شخص ایرانی است نه موضوع داوری.
ساقی قهرمان – ابوذر عزیز، من در طول عمر فیسبوکیم اینقدر در کامنتها ننوشتهام که در این دوروزه. و فکر میکنم اگر طرف گفتگو تو نبودی، احتمالا این گفتگو به یکی دو جمله بیشتر نمیکشید. به نظر من، این دو موضع بسیار بسیار متفاوت که ما داریم، روی گوشههایی از موضوعهای «حیاتی» نور میاندازد، که اگر هر کدام به تنهایی حرف میزدیم، آن روشنایی اتفاق نمیافتد و آن موضوعها از تاریکی درنمیآمدند. خوشحالم که حوصله میکنی و مینویسی و توضیح میدهی.
داشتم این جملهها را مینوشتم که اشتباهی دیلیت کردم. خواهش میکنم قلبی که گذاشته بودی و دیلیت شد را دوباره بذار.
ساقی قهرمان – «خمینی مسئلهی شخص ایرانی است نه موضوع داوری.»
آیا این توضیح وضعیت صفارزاده است؟
ابوذر کریمی – در اساس و در سادهترین شکل، ساقی جان، موضوع از این قرار است که شخص ایرانی تا زاویهی تحلیلیاش را با انقلاب اسلامی و خمینی معلوم نکند بقیهی کارها لنگ میمانَد. میگویم زاویهی تحلیلی و نه موافقت/مخالفت؛ چون در این باره از موافقت/مخالفت کاری بر نمیآید. این دیگر استخوان لای زخم هم نیست؛ زخم لای استخوان است. برای من قضیه از این قرار بوده است که محض سر درآوردن از اینکه از کدام زاویه باید به موضوع نگاه کنم ارتباط روزمره را با جامعهی ایرانی به حداقل رساندهام. وقتی آن زاویهی تحلیلی معلوم نباشد شبانهروزآدم وادار میشود واکنش عصبی بدهد و این واکنش عصبی نتیجهی معنیداری هم ندارد. به همین جهت است که من مدتهاست داوری را به تأخیر میاندازم. هرقدر بیشتر بشود داوری را عقب میاندازم. وقتی میپرسند نظرت دربارهی خمینی چیست، میگویم خمینی اینطور بود. میگویند خوب، نظرت چیست، میگویم خمینی آنطور بود. عجلهای برای داوری ندارم چون کسی لنگ داوری من نیست و وقت هست که حالاحالاها توصیف کنیم. یعنی عوض گزارهی normative از گزارهی descriptive استفاده کنیم. اگر همین امروز هم مشخص شود که مقصر اصلی وقایع چهل و اندی سال گذشته چهکسی بوده است باز هم تغییری در روش و منش کسی نمیدهد.
قضاوت تو دربارهی صفارزاده هم یک واکنش عصبی است. از طرفی ایران یک جامعهی نفتی است و پس از انقلاب بیش از قبل از انقلاب نفتی شده است. فرق ایران با بقیهی کشورها این است که تولید سرانهی ناخالص ملی در بالای هرم قدرت است. کل سرمایهی ملی دست قدرتمندان سیاسی است. سفرهی حکومت همهجا پهن است. جایی نیست که سفرهی حکومت پهن نباشد. اما آن سفرهی مخصوصی که صفارزاده سر آن نشسته است دقیقاً کجا بوده است که من خبر ندارم. صفارزاده یکی از بسیارانی بود که به انقلاب اسلامی دلبستگی داشت، به آیتالله خمینی دلبستگی داشت، به جمهوری اسلامی وفادار بود و از اینقبیل. از دل این کلیتها چیز خاصی بیرون نمیآید. به همین جهت است که تو وقتی به صفارزاده ایراد میگیری یعنی داری به آن خصیصههای نوعی ایراد میگیری و میگویی هرکس به انقلاب اسلامی، خمینی و جمهوری اسلامی دلبستگی داشت محکوم است.
ساقی قهرمان – خب، نه. تو اینجا یک مورد بسیار اساسی در ایراد گرفتن به صفارزاده را در نظر نمیگیری – من دارم به یک «زن» در موقعیت عجیب صفارزاده ایراد میگیرم. برای همین این ایراد و این واکنش عصبی، شامل دیگران و «هر کس به انقلاب اسلامی، خمینی، و جمهوری اسلامی دلبستگی داشت» نیست.
ابوذر کریمی – من درک نمیکنم از نوع «زن» در این مورد خاص چه توقعی باید داشت. هر زنی که بعد از انقلاب اسلامی به انقلاب و حکومت و خمینی دلبستگی داشت محکوم است؟ بولدوزری قضاوت میکنی. دربارهی اینکه انقلاب اسلامی چه تأثیری بر وضع زنان داشت میشود بحث کرد. صفارزاده از زن بودن در هیچ برههای از زندگیاش استفادهی خاصی نکرد. شاید هم منظورت این است که باید به حجاب اجباری اعتراض میکرد. وضع امروز وضع سال ۱۹۷۹ نیست بهخاطر آنکه انقلاب عاملیت و امکانات را به اقشاری از جامعه رسانْد که پیش از آن به حساب نمیآمدند. اسلامگرایی در ایران، انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی یک تودهی همگن نبوده است. نفی همهی تکثرها از طریق مسئلهی حجاب اجباری نگاه اشتباه به انقلاب ۱۹۷۹، حکومت و مردم ایران است. از نظر من کسانی که در ۸ مارس ۱۹۷۹ برای حقوق زنان تظاهرات کردند فقط از خواب خرگوشی بیدار شده بودند. تظاهرات خیابانی در تابستان ۱۳۵۷ معنایش همین حکومت بود که پدید آمد. انتخاب خمینی به جای شاه معنایش همین بود. فرق اعتراضات امروز با ۸ مارس ۱۹۷۹ این است که اینها که الآن کشته میشوند در تابستان و پاییز ۱۳۵۷ در خیابانها نبودند.
ساقی قهرمان – «من درک نمیکنم از نوع «زن» در این مورد خاص چه توقعی باید داشت. هر زنی که بعد از انقلاب اسلامی به انقلاب و حکومت و خمینی دلبستگی داشت محکوم است؟»
یعنی، از طاهرهٔ صفارزادهٔ «زن» یک جهان توقع میرود. مثلا، توقع میرود یا توقع میرفت که پرستوی نظام نباشد. او از همان ابتدا، برای پر کردن حفرههای وحشتناک خالی جمهوری اسلامی از زنانه، و حقوق نیمی از جمعیت ایران، و ادبیات، و صدای ادبیات ایران در جمهوری اسلامی، و تأیید آدم مدرن از سلب حرمت آدم در میدانهای خیابانهای جمهوری اسلامی، و عشقی از منبعی نامرسوم به یک ایدئولوژی که در نقش جلاد اکثریت مشخص مردم، و تمام افراد نامشخص مردم به جمهوری اسلامی هدیه داد، پرستوی جمهوری اسلامی بود. کارت برنده و منحصر بفرد جمهوری اسلامی بود. دلیلی بر درست بودن و بحق بودن و قابل دوست داشته شدن جمهوری اسلامی در جاهایی که جمهوری اسلامی نیاز به کارت برنده داشت، بود. سفیر بود. اگر او طاهر صفارزاده بود، میشد گفت این نظام با روحیهٔ اویی که از ابتدا آموزش دیده که پسر/مرد باشد و بزند و بکشد و بگیرد و ببندد و تسلط بیابد و کنترل کند، هماهنگی دارد، و چرا که نه. اما طاهرهٔ صفارزاده برای اینکه در «اسلام انقلابی» جا داشته باشد، باید جای انسانی خودش را از دست میداد. این جای انسانی را به چه قیمتی از دست داد؟ به قیمت یک قاب پلو.
مهرک کمالی – بحث خیلی خوبی درگرفته. ممنون از هر دوی شما.
ساقی قهرمان – مهرک عزیز!
مهرداد فلاح – حرفهای آقای کریمی دقیقن مصداق ماستمالی کردن است.
ساقی قهرمان – نه، با این برداشت موافق نیستم.
ابوذر کریمی – الساعه گفتوگو را مروری کردم. چیزی که به نظرم میرسد دو محور اصلی است که در گام بعدی مفید است گسترش پیدا کند؛ یکی اشکالی است که به نوع دانستن زن در کلام من گرفتهای، یکی ربط قضایای احسان طبری و انسانشناسی دو رژیم با نحوهی داوری دربارهی هرکس ازجمله شاعر و نویسنده، ازجمله طاهرهی صفارزاده.
و این هم در این بین لازم است گفته شود که دربارهی شخصی مانند طاهرهی صفارزاده نقدهای بسیاری میشود وارد دانست اما من با زاویهی نگاه تو به صفارزاده موافق نیستم درست به همان دلیل که کارنامهی او را جزییتزدایی و فردیتزدایی میکنی. یعنی چانهای که میزنیم بر سر آن زاویههای ممکنی است که برای نرفتن به سراغ نویسنده و شاعر ایرانی از ۱۹۷۹ وجود دارد. من در این باره دیدگاهی دارم، تو دیدگاهی داری.
ساقی قهرمان – سریع خوندم، اما با این کامنت موافقترم تا قبلیها.
ساقی قهرمان – دیروز نشد. امشب مینویسم.
ساقی قهرمان – «الساعه گفتوگو را مروری کردم. چیزی که به نظرم میرسد دو محور اصلی است که در گام بعدی مفید است گسترش پیدا کند؛ یکی اشکالی است که به نوع دانستن زن در کلام من گرفتهای، یکی ربط…»
برمیگردم مینویسم.
ابوذر کریمی – از نظر من برای وزن کردن شاعر مقیاس قیراط لازم است. وقتی از باسکول استفاده کنیم علیرضا قزوه و طاهرهی صفارزاده فرقی بینشان نمیمانَد. به همین جهت هم گفتم قضاوت تو دربارهی صفارزاده تند است. دربارهی قضاوت من و تو صحبت میکنیم نه دربارهی شخص من یا شخص تو.
حزب توده در دهههای ۴۰ و ۵۰ برنامهی مشخص برای سرنگونی شاه نداشت اما با انقلاب همراهی کرد و پس از آن نقش زعامت آیتالله خمینی را هم تا لحظهای که برقرار بود به رسمیت شناخت. این فرق میکند با دیگران که هم خر را میخواستند هم خرما را. یا در دیماه «بگو مرگ بر شاه» گفتند و ۸ مارس ۱۹۷۹ برای حق زنان که هرچه بر مبنای قانون سکولار دوران پهلوی بود بر باد رفته بود تظاهرات کردند. آنها که حقوق زنان را برحسب قوانین سکولار طالب بودند باید تابستان ۵۷ نه در دفاع از حق زنان که در دفاع از شاه تظاهرات میکردند. مسئولیت قدرت گرفتن اسلامگراها صرفاً متوجه اسلامگراها نیست و ساختاری که من به آن دولت نفتی میگویم با انقلاب اسلامی تأسیس نشده است.
ساقی قهرمان – به نظر تو من با نسبت دادن قاب پلو به طاهرهٔ صفارزاده مزخرف میگم؟
ابوذر کریمی – باید بررسی بشود – (قهقهه)
ابوذر کریمی – اما از یک زاویه به تو حق میدهم که بسیاری از تمایزها برایت کمرنگ باشد. خودت شخصاً زاویهای را انتخاب کردهای که از حیث پیشتازی و مدرنیسم فاصلهی معنیداری با سایرین دارد و طبعاً بسیاری تمایزهای جزیی در آن جایگاه از میان میرود. اینجا وقتی از حیث نقطهی دید تو به موضوع نگاه کنیم نهفقط طاهرهی صفارزاده بل بسیاری چیزهای دیگر ازجمله بخش اعظم روشنفکران دهههای ۴۰ و ۵۰ و ۶۰ کمیتشان لنگ میزند. با این حال از همان جایگاه هم به گمان من شدتی که در داوری بروز میدهی با کارنامهی صفارزاده تناسب کافی ندارد. صفارزاده زمانی شروع به شاعری کرد که شخص او یکی از چهار شاعر زن فارسیزبان بود که در آن فضا وجود داشت یعنی فروغ فرخزاد، سیمین بهبهانی، لعبت والا و طاهرهی صفارزاده.
با این حال عمق مدرنیسم صفارزاده طبعاً از زاویهای که تو به او نگاه میکنی اندک است. همان قدر که در آن دوران توسعهی اقتصادی و فرهنگی کمعمق و نارس بود تبعات این توسعه هم کمعمق بود. و شاید مایهی اصلی آن کمعمق بودن آن است که صفارزاده مشغول عکسبرگردان کردن تجربههای شعر انگلیسی معاصر خودش در فارسی بود عوض آنکه تجربهی نیما را پی بگیرد. قرار دادن مرکز ثقل کار ادبیاش روی شعر انگلیسی یکی از خاستگاههای تمایلش به اسلام انقلابی هم بود. این وجه ترجمهای در مبارزات مسلحانه و رادیکالیسم دامنگیر دهههای ۴۰ و ۵۰ وخیمترین وضع بیمارگون خود را مییابد.
ساقی قهرمان – سریع بنویسم برم، بعد برمیگردم دوباره توضیح میدم. از نظر من، شاعر بودن صفارزاده یا شاعر مدرن بودن صفارزاده توجیه درستی برای حماقت او، یا خباثت او در ابزار دست دستگاه جمهوری اسلامی شدن نیست. یعنی بهر دلیلی که در جایی که وقتی مرد، نشسته بود، نشست، من به او به عنوان ابزار دست رژیم، پرستوی رژیم، سر قابنشین رژیم نگاه میکنم. از نظر من، حزب توده هم که بهای خونین حماقت یا ردالت خودش را پس داد، در همین جایی نشست که صفارزاده نشست. با این تفاوت که صفارزاده سه دهه وقت داشت از این موقعیت بزند بیرون، رهبری حزب توده آشولاش شد و چیزی از وجود خودش – تک تک آدمهای مرتبط – باقی نماند که بکشد بیرون.
چقدر لذت بردم که داریم کم کم میلیمتر به میلیمتر از تاریخنگاری و تحلیل تاریخ میرسیم به واقعیتهای شخصیت آدمی که اگر الان بود بعید نبود سفیر دستگاه جمهوری اسلامی برای توجیه قتلهای خیابان و زندان این روزها باشد و با ابزار چهرهٔ موجه علمی زنانهٔ شاعرانهاش روی خون را بپوشاند.
ابوذر کریمی – همچنین بُعد دیگری از ماجَرا دقیقاً مربوط به زن بودن طاهرهی صفارزاده است اما از زاویهای خلاف آنکه پیش از این طرح شد. زمانی که بین سالهای ۱۳۸۸ تا ۱۳۹۲ مشغول کار مطالعاتی روی شعر زنان بودم، پیش از آنکه نتیجه بگیرم این پروژه با مختصاتی که مدنظر من است امکان انتشار ندارد و بهْتر است کنارش بگذارم، با پدیدهی جالبی مواجه شدم که شعر زنان را از حیث زن بودن شاعر برجسته میکرد. برای داوری دربارهی طبفی گسترده از زنان شاعر در ایران، بهویژه وقتی از دو-سه شهر که مرکزیت نسبی ادبی دارند دور شویم، عملاً با تلاشهایی ادبی رودررو میشویم که از حیث سیر تاریخی شعر فارسی به گذشته تعلق دارند اما باید در نظرشان گرفت. به عبارتی برخی کارهای نسبتاً کهنه را وقتی شاعران مرد میکنند با آسودگی باید دورشان ریخت اما وقتی شاعران زن میکنند باید بهشان توجه کرد.
و قاب پلو اشارهای به فقدان پرنسیپهای حرفهای دارد که چندان نمیتوان در صفارزاده آنها را سراغ گرفت. قطعاً در صورتی که صفارزاده مایل بود و طبع شخصیاش مجال میداد ارتقای سیاسی و حکومتی فراوانی میتوانست در پیش بگیرد اما صفارزاده آن تشخص و پرنسیپ و مناعت طبع را داشت که در حوزهی حرفهای بماند و البته شلتاق هم نکند. تسویهحساب شخصی و حرفهای هم در توانش بوده است اما به ان تمایل نشان نداد. به همین جهت آن گرایش سیاسی-فکری که صفارزاده در نیمهی دههی ۱۳۵۰ به آن رسیده بود اسباب سودجویی و قدرتطلبی و سوءاستفاده قرار نگرفت. اینها ملاکهای تعیینکنندهای است.
ساقی قهرمان – عجیبتر از همه اینه که هرچه بیشتر حرف میزنیم بیشتر روشن میشه درست و نادرست از منظر جایی که من، و جایی که تو رویش ایستادهایم چقدر تفاوت ریشهای داره.
ساقی قهرمان – ابوذر عزیز، فکر میکنم اینروزهایی که گذشتند شاید تو را، و خودم را بیشتر به فضایی که من مسألهٔ صفارزاده و قاب پلو رو مطرح میکنم، نزدیک کنند.
و به این فکر کردم که آیا هراس باعث تغییر روحیهٔ او شد، یا روحیهٔ او از اول درست دیده نشده بود. یادم آمد چقدر استفادهٔ ما از واژهها غلطانداز است. مثلا، وقتی میگوییم روشنفکر، مدرن، آگاه، دقیقا چه تعریفی از یک آدم به دست میدیم؟ شاید همین ابهام معناهای واژهها باعث شد که من مدام نگاه کنم به صفارزادهای که شاید از اول یک آدم کوتاهفکر بوده، و یک آدم تبعیضگر بوده، و یک آدم ناآشنا به برابری حقوق جنسیتی بوده، و هر کاری که کرده در راستای روحیهٔ خودش بوده، نه خلاف جهت، و اگر قاب پلویی جلوش بوده، قرار بوده باشه. بخاطر اون قاب پلو خودسانسوری و خودخوری نکرده.
–
بازدیدها: 39
