Skip to main content
داستان‌‌

A Zoom Meeting

توسط دسامبر 16, 2023بدون نظر

با معیار کی؟  ما غیرعادی نیستیم. عادی نداریم که غیرعادی داشته باشیم. همه‌ٔ زندگی‌ها غیرعادی است. آن عادی که شماها شنیده‌اید، زمان خودش عادی نبود. در خاطره‌ها عادی است. شماها فقط عکس و قصه‌اش را دیده‌اید. هر نسل با یک طوفان تاریخی از نسل بعدی جدا شد. برای همین می‌گویم عادی نداریم. وقت نشد چیزی آنقدر بماند که عادی بشود. نه در طول، نه در عرض زمانی که ماها زندگی کردیم. مقایسه غلط است. مقایسهٔ ما با قبل از خودمان غلط است. با غربی‌ها، حتی غربی‌های کشورهای جدید که آدم‌‌عادی‌هاشان همه‌ از یک جای باپیشینه و باتاریخ راه افتاده‌اند آمده‌اند، غلط است.

از این بدتر، کسی را نداریم که با کسان دیگر قابل مقایسه باشد. هر خانواده فقط با خودش. فقط با خود خودش مقایسه می‌شود. هیچ‌ خانوادهٔ دیگری دقیقاً همان‌جور زندگی نکرده که آن‌یکی. از دقیقاً همان شرایط، زنده یا نازنده بیرون نیامده. آره.  درون‌مرزی برون‌مرزی که مطلقاً قابل مقایسه نیست. هر کدام چیزی از سر گذرانده‌ایم که دیگری در خواب دیده.  در بیداری ندیده. دفاع نمی‌کنم. روایت می‌کنم. نه. شخصاً، بله. اما همین احساس گناه شخصی حتی، قابل تعمیم نیست.

پدرت تو را بیرون از ایران بزرگ کرد. حتی تصور اینکه شما را توی ایران بزرگ کند، هولناک بود. هولناک نیست؟ می‌فهمم. برای همین می‌گویم مقایسه نمی‌شود کرد. تو در هولناک خودت بزرگ شدی. طبیعی است که هولناک تو از هولناک من هولناک‌تر باشد. آن سال‌ها این‌جوری بود. انتخاب؟ ویت اِ سکند. ایت واز نات اِ چویس، گِت اِت. آی مین، کسی نمی‌نشست فکر کند برنامه‌ریزی کند انتخاب کند. ما همه توی یک گردباد چرخیدیم توی همان گردباد هم دیدیم چاره‌ای نیست جز اینکه تصمیمی که می‌گیریم بیرون‌زدن از ایران باشد. راه دیگری نبود. فکر می‌کنی از کل ایران چند نفر توانستند بزنند بیرون؟ سال‌های اول را می‌گویم. بیرون‌آمده‌ها به نسبت کسانی که ماندند یا راه بیرون رفتن نداشتند، کم بودند.

کم بودند. تعداد خودشان کم بود اما همین تعداد کم که بیرون زدند، هر کدام چندین خانواده‌ پشت سر گذاشتند که بعضی، در نبود آنها واقعاً فلج شدند.
صادقانه بگم؟ آخه صادقانه نمیشه گفت. صادقانه‌اش می‌شود این: چیزی که تو می‌خواهی تصور کنی، پیوند نهال سیب به گلابی نیست. پیوند نهال سیپ به پای بزغاله است. نه، نمی‌تونم. از خودم درآوردم. به انگلیسی معنی نمی‌‌ده. Just imaging grafting sapplings. Imagine grafting an apple sapling to a pear tree. What do you get? Something in between; grafted fruit. Now, imagine grafting an apple sapling to a yeanling’s leg. What do you get? Nada. Nothin. You get nothing but an injured little animal; get it?
غیرممکن است. ناآشنایی با امکانات و شرایط است. خواستن همیشه توانستن نیست. نمی‌توانی اراده کنی و چیزی که ابزار دانستنش را نداری بدانی. بشین سرجات، همینی که هستی باش. ایرانی-آلمانی. ایرانی-استرالیایی. ایرانی-کانادایی. ایرانی-سوئدی، برای اینکه شما که بچه‌های ماهایی هستید که آن سالها، دقیقاً دههٔ اول، آمدیم اینجا، هرگز نخواهید توانست ایران را بفهمید. هرگز نخواهید توانست عاشق استرالیا باشید.
You’ll love Iran and understand Australia, not the other way around. That’s fact, proven, you’re living it, khaaleh.

بعضی خانواده‌ها، همان سال‌های اول، اصلاً من حرف من از آن سال‌های اول است. به سال‌های بعدی بعداً می‌رسم. الان نه. می‌خواهی بدانی چرا شماها بارتان سنگین است؟ باید به آن سال‌های اول که ما ایران بودیم و سالهای اول که آمدیم اینجا نگاه کنی. همان سال‌های اول که انقلاب شده بود، و از آسمان حیرت می‌بارید، خیلی‌ها رفتند از ایران. بعضی خانواده‌ها نصف‌شان رفت خارج‌. درست دم انقلاب، درست لب انقلاب رفتند. یکی بود تعمیرکار ماشین بود. خانه‌اش پایین کوچهٔ ما. کارگاهش وسط شهر. همسایه‌ها گفتند زنش را حامله کرد فرستاد آمریکا که هم وسط شلوغی‌ها توی شهر نباشد، هم بچه‌شان شناسنامهٔ آمریکایی داشته باشد، لازم شد مهاجرت کنند. ما فکر نمی‌کردیم انقلاب بشود. هایده و مهستی هم زود رفتند. بعضی‌ها درست تخمین زدند. آنهایی که دم انقلاب رفتند، رفتند آمریکا. بعضی‌ها بعد از انقلاب رفتند. آنها رفتند اروپا. آنهایی که رفتند اروپا، چپ بودند. هنوز چپ‌ اند اما هنوز همانجور که آن سال‌ها چپ بودند، چپ اند. یعنی مارکسیسم‌شان و چپ‌شان جامد بود. هنوز هم جامد است. آنهایی از یکی‌دو سال بعد از انقلاب شروع کردند بروند، مثل دم ِ انقلابی‌ها نبودند که برنامه‌ریزی شده بروند. هاج‌وواج رفتند. همهٔ خانواده با هم نرفتند. یکی‌شان رفت بقیه ماندند. گاهی دوتا یا سه‌تا یا چهارتاشان رفت، بقیه ماندند. بعضی‌ها که باید می‌رفتند نشد بروند. بعضی خانواده‌ها همه با هم رفتند زندان. بعضی‌ خانواده‌ها چندتاشان اعدام شدند. بعضی‌ها چندتاشان توّاب شدند. اعدام و تواب فرق زیادی نداشت. هر دو قطع شدند. مثل درخت که قطع می‌شود، قطع شدند. این را از نظر حیات شخصی می‌گویم، پرسونال-لایف. آنها که اعدام شدند، دیگر زندگی نکردند. They died آنها که توّاب شدند دیگر زندگی نکردند. توّاب، یعنی زندانی‌هایی که Repented and cooperated.

اما هر دو تا گروه تا سال‌های سال در زندگی دیگران دخالت داشتند. به جای دیگران تصمیم گرفتند. برای دیگران راه و چاه و سرنوشت تعیین کردند، اما حال‌شان، حال خودشان و حال بستگان و وابستگان‌شان دیگر هیچ وقت خوب نشد. آنهایی که نه اعدام شدند، نه توّاب شدند، بعد از چند سال از زندان آمدند بیرون، آنها هم حال‌شان دیگر هیچ وقت خوب نشد. این‌ها که می‌گویم دوره به دوره است. دقیق یادم نیست. مثل خواب است. خواب را دیده‌ای ولی هرچه دقیق بگویی همانی نیست که در خواب دیده‌ای.  بعضی‌ها که از سه‌چهار سال بعد از انقلاب رفتند بیرون، رفتند اروپا. آنهایی که رفتند اروپا چپ بودند. آنها هیچ‌وقت چیز دیگری جز چپ نشدند.

از چپ‌ها، بعضی‌ها رفتند کانادا. اینها یکی یکی از صف چپ‌ها رفتند بیرون. رفتند بین دیگران. چیزهای دیگر شدند. از آنهایی که رفتند خارج، بعضی‌ها گیر قانون افتادند رفتند زندان. زندان که می‌افتادند، بیرون آمدن‌شان سخت بود. بستگی داشت اهل کدام کشور شده باشند. بعضی کشورها سخت‌تر آزاد می‌کردند، بعضی آسان‌تر. چرا می‌رفتند زندان؟ جرائم عادی. دزدی. تصادف جاده‌ای. آدم‌کشی. بعضی مردها، خشونت خانگی. بعضی بچه‌های پانزده شانزده ساله، به جرم دعوا، دزدی، شخصی یا به دستور گنگ‌ مدرسه، گاهی هم شکایت پدرمادر از بچه، که البته پدرومادر بعد می‌فهمیدند که چه گهی خورده‌اند. ولی دیگر نمی‌توانستند شکایت را پس بگیرند و بچه رفت که رفت، بازداشتگاه به بازداشتگاه نابود شد. زبان، یعنی ندانستن زبان، در زندان، بیشتر از بیرون زندان، تبدیل به شکنجه می‌شد. آن سال‌ها مترجم فارسی نبود. بود، اما خیلی کم بود. دادگاه‌ها زنگ می‌زدند به چند تا مترجمی که اسم‌شان دم دست بود. همین چند تا مترجم هم انگلیسی شکسته‌بسته حرف می‌زدند. جلسهٔ دادگاه با مترجم برگزار می‌شد. زندان‌ها مترجم نداشتند. بعضی ایرانی‌ها که با قانون به مشکل برمی‌خوردند، اگر فارسی نمی‌دانستند، یا آنقدر که باید نمی‌دانستند، فرض کن فقط ترکی و کردی می‌دانستند، خیلی بودند که فارسی نمی‌دانستند، بخصوص زن‌های کرد و ترک، مترجم فارسی به دردشان نمی‌خورد. مشکل بزرگ‌تر این بود که دادگاه‌ها فرق فارسی ایران و فارسی افغانستان را نمی‌دانستند. زنگ می‌زدند از انجمن‌ها مترجم فارسی می‌خواستند. اگر طرف ایرانی بود و مترجم‌اش افغانی، یا طرف افغانی بود، و مترجم‌اش ایرانی، عبارت‌ها جوری اشتباه ترجمه می‌شد که طرف بخاطر همان سوءمعناها محکوم شود. مترجم کردی اصلا نبود. مترجم ترکی هم نبود. نه ترکی آذری، نه ترکی استانبولی. آن سال‌ها این مشکلات دیده نمی‌شد. مشکل آنقدر زیاد بود که کسی به فکر مشکل آدم‌هایی که می‌ افتادند زندان نمی‌افتاد. بچه‌ها که می‌افتادند زندان، تازه‌وارد، داغون، تازه بعد از سال‌ها دربدری از ترکیه یا پاکستان وارد محیطی می‌شدند که همه‌چیزش تازه بود به جز پدرومادرشان. پدرومادر همانی بودند که همیشه بودند. بد، یا خوب. و نظم. نظم غیرقابل درک. غیرقابل تحمل. غیرقابل تقلید. غیرقابل توضیح. بچه‌های نوجوان یک خطای کوچک می‌کردند، می‌افتادند زندان. گروپ‌-هوم‌‌ هم زندان بود. اسمش گروپ-هوم بود اما زندان بود. این بچه‌ها یا خودشان انگلیسی‌شان، فرانسه‌شان، آلمانی‌شان، زبان کشور میزبان هر چه بود، خوب نبود. یا زبان پدرومادرشان؛ بعضی بچه‌ها تک-والد آمده بودند کشور غربی. زبان پدرومادر اگر خوب نبود، وضع پدر یا مادر، سینگل‌پارنت، وضع مالی یا وضع روانی پارنت اگر خوب نبود، دنبال وکیل و قانون و پلیس و زندان دویدن کلاً روی هوا بود. همه با هم می‌رفتند رو هوا. گاهی هم را گم می‌کردند. گاهی معلوم نبود بچه‌ای که رفت زندان، از زندان بیرون آمد یا نیامد. اینطور نبود که بی‌قانونی حکم‌فرما باشد. قانون بود. اما این قانون را به زبان غریبه، به زبان دوم و سوم و چهارم و اینها نمی‌شد فهمید. نمی‌شد دنبال کرد. چیز غریبی بود.

زن‌ها هم می‌افتادند زندان، کمتر اما. بعضی زن‌ها به سرعت از کلاس‌های زبان که بیرون می‌آمدند، یک جایی کار می‌گرفتند. ارتباط می‌گرفتند. دانشگاه می‌رفتند. گاهی اما زن‌هایی بودند که ایران هم که بودند از خانه بیرون نمی‌آمدند. گاهی حتی فارسی هم نمی‌دانستند. اینها توی کشور غربی هم از خانه بیرون نمی‌آمدند. سال‌ها از خانه بیرون نمی‌آمدند. بعد دیگر از خانه بیرون آمدن‌شان غیرممکن می‌شد. می‌ترسیدند. از هرچیزی بیرون از خانه می‌ترسیدند. اما کسی به اینها نگاه نمی‌کرد. اینها قربانی‌هایی بودند که خودشان خودشان را قربانی کرده بودند. مگر می‌شود آدم اینهمه راه بیاید برسد به کشور غربی. آنجا از خانه بیرون نرود تا بیمار روانی بشود؟ بعضی از زن‌ها را شوهر مذهبی‌ کارمند رژیم در کشور غربی اجازه نمی‌داد از خانه بروند بیرون. بهش می‌گن اگروفوبیا. توی ایران نداریم.

کسی به آنهایی که می‌افتادند زندان اهمیت نمی‌داد. مثل زندانی‌های جرائم عادی ایران بودند. اهمیت نداشتند. مجرم‌های بدبخت بی‌اعتبار بودند. مثل زندانی سیاسی نبودند که اعتبار داشته باشند. زندانی‌های سیاسی صاحب حق بودند. زندگی زندانی سیاسی همیشه اهمیت داشت. نه. این که شما می‌گی، اشتباهه. پدرومادر تو هیچ‌کدام مبارز سیاسی نبودند. خیلی عادی، مثل همهٔ کسانی که مخالف شاه بودند و بعد مخالف خمینی بودند، مخالف بودند. علت مشخصی هم برای مخالفت نداشتند به جز عقل سلیم. عقل سلیم می‌گفت شاه فاسد است. خمینی ظالم است. آنها همین را می‌گفتند اما کار سیاسی نمی‌کردند. بیرون از ایران هم در همین حد می‌گفتند. چیزهایی که به تو گفته‌اند هم تحلیل و توضیح ندارد. گوش نکن.  لِت می تاک. البته که زندانی عادی هم شکنجه می‌شد. فقط زندانی سیاسی شکنجه نمی‌شد. زندانی عادی هم شکنجه می‌شد. بعد از انقلاب، زندانی عادی شکنجه می‌شد. زندانی عادی هم شکنجه می‌شد. اما کی جرأت دارد بگوید شکنجهٔ زندانی عادی همانقدر مهم است که شکنجهٔ زندانی سیاسی؟ هیچ‌کس. از ابتدای ابتدای هجوم رسمی لایف‌استایل مذهبی سال‌های ۵۶، ۵۷، زندانی سیاسی مثل پرده افتاد روی وضعیت زندانی‌های عادی، همه‌چی را از چشم‌ها پنهان کرد. در ماجرای زندانی سیاسی و زندانی عقیدتی، و زندانی اقلیتی درد بود، ویرانی روانی بود. اما اعتبار هم بود. جوری بود که زنگ واژهٔ زندانی در گوش شنونده همیشه به معنای زندانی سیاسی بود. دیگران نه.
یک پله پایین‌تر از زندانی عادی در ایران، پناهنده‌ای بود که در کشور غربی زندانی می‌شد. او دیگر مرده به حساب می‌آمد. از سرافکندگی می‌مرد. اگر نمی‌مرد، برای دیگران می‌مرد. از چشم دیگران می‌افتاد. یعنی می‌مرد.

نه. همهٔ‌ ما نمردیم. بخصوص تو، تو نمردی. سختی زندگی، آزار و اذیت، پدرومادر خل‌وچل، هیچ‌کدام شباهت به مردن ندارد. مردن می‌دانی یعنی چی؟ یعنی از دست دادن مطلق حرکت فیزیکی و حرکت روانی، و از دست دادن مطلق آگاهی به از دست دادن مطلق حرکت فیزیکی و حرکت روانی. می‌فهمی؟ یعنی تو، آن سال‌هایی که در هولناک خودت زندگی می‌کردی، آنقدر حرکت روانی داشتی که از خیلی زنده‌ها زنده‌تر بودی.

لایف‌استایل را عمدی گفتم. اگر گفته بودم شیوهٔ زندگی، گویای اتفاقی که افتاد نبود. درست بعد از انقلاب اسلامی، اول با قانون نانوشته و ارعاب، بعد با قانون رسمی، شکل زندگی مردم زیرورو شد. جوری زیرورو شد که مردم حتی مطمئن نبودند اگر عطسه بزنند، جرم است یا نیست. لایف‌استایل همانقدر غیرایرانی است که آن شیوه‌ٔ ظالم  که ناگهان بر همهٔ زندگی خانگی و خیابانی مردم چنگ انداخت. یعنی، می‌دونی چی می‌گم؟ لایف‌استایل. غریبه. دلهره. اگر بخواهم فارگلیسی حرف بزنم، آره، فینگلیش، خب وای‌ نات. بات ایت ویل بی ا هیوج لات آو لاطائلات میکس-د آپ. اند، یاه، مایت گو داونeasier .

Nothiing. Things changed. A decade passed. Two decades passed. We were settling down in Diaspora. Then, a new generation, new species of Iranians, with whom we felt
utterly unrelated started showing up in western countries. They were happy, hopeful, mean, self-serving. I mean, it was the end of an era, my generation’s era. Whoever we were and whatever we did, we were pushed to the backseat. Na azizam, I’m not grumpy. It’d be insane to whine over a Jarayan’e Say’yal’e Zendegie.
بعدشم، بخدا،we hadn’t a clue.

These kids, raised on a rich diet of a devastating 8 years of war, its aftermath, war at home with the constant images of the hangings, the floggings, town squares packed
with people eager to watch the hangings, the floggings. Na khanoom, Bara’ye  protest Jam’ Nemie’shodand. Konj’kaave Boodand. Miyoomadand Be Tamaashaa. Every single one of them came to Tamaashaa. Na zizam. Mot’ma’en Nistam. Mad, Areh, Mad Hastam. What kind of people were they? What kind of people were we! People swarmed in town squares to watch people hanged.

You see? How old are you? 36. And you are the head of the main branch, right? Yeah, and you still interact with us like a kid. You act like a teen. You are a successful businesswoman at work, still, when you talk with me I feel, and you too, as if you are a baby. Why? And the kids who grew up in Iran, even at 16, they’re mature. They’ve seen it all. Part of the reason is because – it’s my opinion and I don’t insist on it- because we didn’t let you, your generation, to grow up and away. I can’t explain here. Another time. Too complicated.

Back to the topic, I’m not so sure. You might’ve done the same. Your generations’ wisdom is earned by my generations’ follies. We were dumbfounded.  And then, the fearmongering regime, the horrible beatings and abuses in schools, the fearmongering parents. How could that generation who went to school during the first decade, grow up to be so jolly. No, so full of Eshgh’e Be Zendegi. Chert Migam. So full of Eshgh’e Be Leh-kardan’e Deegaraan, you know, just to grab more for themselves. This is what my generation in Diaspora witnessed when the new wave of Iranians filled the streets of the West. Then, the universities, offices, job markets. The whole lot of them became the impressive immigrants, precious voters and supporters of various parties.

Na, Khob. It’s not the same thing. Of course, you went to university, yes, of course your parents’ friends were professors, taught in universities,  but it’s not the same thing. My generation looked at achievement as a mission. The new wave of Iranian immigrants grabbed at achievements like it was their birthright to be Movafagh, Pooldaar, Behtar Az Hameh, Bieshtar Az Hameh; Een Do’ta logic are different.

ببین، حرف من اینه. اگر ویزدوم داری، که نداری،  از جهان نسل من بیا بیرون، برو توی جهان خودت.
It’s enough for one day. Let’s Zoom next Tuesday, talk more Az Hamein Chiza. Don’t tell your mom. Hovsele Nadaaram argue konam. Logic’e Ma similar Nist, you get that?
Next week, for sure.

نه عزیزم، این-فکت،  I’m not worried at all. You’ll pull your own weight
You’ll figure it out. You’ve got tons of cushions to fall back on. I leave the room now.