آدمهایی که سالهای اول انقلاب فرار میکردند یا مهاجرت میکردند، با آدمهایی که این سالها فرار میکنند یا مهاجرت میکنند تفاوت داشتند. خیلی چیزها را جا میگذاشتند. وارد کشور میزبان که میشدند، هیچ از عنوان و اعتبار و جایگاه و مدرک و کارنامههایی که ایران داشتند را همراه نداشتند. تازه آنجا بود که معلوم میشد چقدر از آن عنوان و اعتبارها ریشهدار است و چقدرش هیچ نیست.
غلامحسین ساعدی یکی از همانها بود که به محض آنکه از فضای آشنای فرهنگی سیاسی ایران بیرون افتاد، همهٔ توانهای روانی که در داخل فضای ایران داشت را از دست داد. یعنی نتوانست بدون آنکه پزشک باشد، و نویسنده باشد، و مبارز باشد، و زندانی سیاسی باشد، و اعتبار و احترام ویژه داشته باشد و در خیابان که راه میرود خودش را به خاطر اینچیزها از دیگران بالاتر ببیند و توهم اقتدار و ارزش داشته باشد، در تبعید خارجازکشور زندگی و کار کند و فضای بازی که ناگهان و به اجبار برایش فراهم شده بود را بشناسد و بکار بگیرد.
بخش بزرگی از این ناتوانی، بیشعوری و بیسوادی جنسیتی بود. بخش بزرگ دیگرش بیشعوری و بیسوادی سیاسی بود. وقتی تکیهگاههایی که این دو تا را برایش مهیا کرده بود و رایگان در اختیارش گذاشته بود را از دست داد، جوری از خودش چیزی باقی نمانده بود که حتی خودکشیاش اتفاق عظیم خودکشی نشد.
اسمعیل خویی، با همان فقر روانی ناگهانی و به همان دلیلها، روبرو شد اما خودکشی فیزیکی نکرد، خودکشی ادبیاتی سیاسی کرد. زنده ماند، اما انگار آدمکی با لباس خویی زنده مانده بود که مخاطب بیکار ایرانی خارجازکشوریاش برایش موضوع شعار سیاسی تعیین میکرد.
لایهٔ درک نویسنده از خودش و محیط خودش و ادعاهای خودش باید محکمتر از این باشد یا عمیقتر از این باشد تا ناچار نباشد همیشه با مجموعهای از دایهها اینجا و آنجا حرکت کند.
بازدیدها: 13
